تبليغاتX
راه هزار فرسنگی خردمندی
آزادي، برابري، برادري

شعر زير از سروده هاي آقاي نيما دهقاني است كه در اولين برنامه كمپين دعوت از خاتمي كه در سالن اجتماعات مسجد اميرالمومنين مورخ 16 آبان برگزار شد توسط خودش قرائت گرديد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 1:15  توسط کامبیز مهراشا  | 

خواهی بیا ببخشا، خواهی برو... بپیچان!

نيما دهقاني

به جان تو خوشیم بسیار سید!/ حالا می‌خوای بیای چی کار سید؟/ برو هر جا که حال کردی سفر کن/ اصولاً فکر ده از سر به در کن .../ برو ایتالیا ... قسطنطنیه/ ولایت را دودر کن کی به کیه؟/ فقط رفتی اگر از این بیابان/ سلامم را رسان لطفاً به باران .../ در آخر این تو و این وضع ایران .../ حالا می‌خوای بیا ... می‌خوای بپیچان!

سلام آقا محمد با ارادت            و عرض احترام از روی عادت

به رسم خوب ایام رفاقت           نوشتم نامه تا گیرم سراغت

نوشتم نامه ای با عشق و امید      اگر خطم بده لطفاً ببخشید

گمانم برده ای مارا ز یادت؟       منم ... «کبلا مرادو» از ولایت

چه ایام خوشی با هم سپردیم     چه بحث و گفتمان‌هایی که کردیم ...

حدوداً دوم خرداد بودا ...           دل مردم ز غم آزاد بودا ...

مث برق و مث توفان گذشت‌ها ...    به یادت هست که؟ هفتاد و هشت‌ها ...

کجایی مشتی؟ اینجا جات خالی‌ست          بدون تو تو ده صلح و صفا نیست

به این شدت که نه ... اما خدایی       محمد خاتمی! ... جداً کجایی؟

تو یاهو وقتی on هستم که نیستی           کلوب و سیصدوشصتم که نیستی ...

نه اخبار و نه بیست و سی میایی              هنوز چپ می‌زنی؟ یا با اونایی؟

دل مردم براتان تنگه تنگه ...           «حتی خاطرات تلختم واسه ما ... خیلی قشنگه

(زیادی شد اگر این مصرع فوق         ولیکن شد پر از احساس و از ذوق! (با تشکر از گروه سون)

همه اینجا سلامی می‌رسانند       اگرچه اکثراً  چندی‌ست خوابند

ولی شکر خدا این کدخدائه             می‌گن قلبش طلاس ... دستش شفائه ...

اصن دست روی هر چی که می‌ذاره       طلا می‌شه ... سه سوت! ردخور نداره

خدا مرگم بده ...كافر شدم باز           چرا این‌گونه شد این نامه آغاز؟
 
به قول شاعر رند نظرباز(؟!)       بدون نام او کی نامه شد باز؟

«به نام حضرت باری تعالی»  

( بدین صورت شروع شد نامه ... حالا!)

محمد خاتمی ... حالت چطوره؟         بگو دانم که احوالت چطوره؟

هنوز کیفیت به کوکه ... شاده جونت؟      هنوز سبزه سرت؟ سرخه زبونت؟

دماغت چاقه؟ اوضات خوبه سید؟         هنوز جنس عبات مرغوبه سید؟

هنوز هم بی‌جهت می‌خندی یا نه؟  به نافت گفتمان می‌بندی یا نه؟ (در صورت حذف بیت زیر جایگزین شود لطفاً)

هنوز دل به همه می‌بندی یا نه؟    به ریش جامعه می‌خندی یا نه؟

هنوزم طالب اصلاح هستی؟               به قول کدخدا ... گمراه هستی؟

اگر از حال ماها هم بخواهی                سلامت ... شادمانی ... روبه راهی

تمام مردم ده خوب خوبند                 زنان مثل قدیم ... در رفت و روبند

و مردان مثل سابق گرم کارند            نه معتادند و نه دیگر خمارند ...

جوونای ده پایین و بالا ...              همه دنبال تحصیلن به مولا!

نه ماهواره نه علافی ... نه هیزی ...       نه کوکائین ... نه شیشه ... نه مریضی

از اون روزی که رفتی از ده ما    از این رو شد به اون رو کل اوضا(ع)

خلاصه از جلو ... پایین و بالا         به ما خوب می‌رسن ... الحمدللا

كريم اوقلي که گاوش شیر می‌داد!     همون که سهم آب و دیر می‌داد ...

درست شد وام تعمیرات خونه‌اش ...        جواد هم زن گرفته نوش جونش!

خودت دیدی که ده چی بود ... چی شد     زن اوستا غلام هم ساکشنی شد!

می‌گن جراحی کرد هفتاد و نه بار ...        حالا باید ببینيش ... روم به دیوار!

پس از یک دوره فعل و انفعالات ...          هزار الله اکبر ... از کمالات!

همه خوشحال و شاديم و غمي نيست     دگر بحث حضور خاتمي چيست؟

تمام گاوها ... گوساله‌ها خوب       عموها ... عمه‌ها و خاله‌ها خوب

مراتع سبز ... شالی‌ها به سامان          هوا عالی ... بهاری ... ناز ... مامان!

می‌گم راستی رضاتون چونه؟ سید؟         هنوزم درسشو می‌خونه سید؟

می‌خواست دکتر بشه از اون قدیما؟        تهش شد یا که زایید زیر درسا؟

نوشتی توی آن دستخط پیشی          می‌خواد دکتر شه ... می‌گفتی: «نمی‌شی

یه دانشگاه زده آکسفورد اینجا          که مدرک می‌ده مفتی ... ده تا ده تا!

به زیرک‌ها ... به دانشجوی باهوش ...           مگه کردان نیومد؟ خوب اونم روش!

رفیقت بود که یک ذره تپل بود ...         مشاور بود اگرچه، عقل کل بود!

دماغش چاقه؟ فوله گیگا بایتش؟        هنوز چیز می‌نویسه توی سایتش؟

فرامرز بچه مش اصغرآقا          براش کامنت می‌ذاره ... روزی صدتا

آخه پهنای باند ما زیاده ...               یه جورایی سر شیرش گشاده

خدا قوت بگو به این رئیسا ...          چه حالی داد به این وب‌لاگ نویسا ...

پروکسی و مروکسی ما نداریم          صدا داریم ولی سیما نداریم!

همه چی اینورا آزاد و مفته            اینو بی‌بی توی اخبار شنفته

رسیور این طرف‌ها هم حلاله        arab sat این وری ... سمت شماله!

می‌گن ارزونی بی‌سابقه است این      انیشتینه؟ خدایا! نابغه است این؟

اصن دنیا به یک هو زیر و رو شد         شنیدی بوش چطور بی‌آبرو شد؟

شنیدی چیزی از طرحای تازه؟      (قلندر خوابه و شب هم درازه؟)

جلو قاچاق خشخاشو گرفتن            شنیدی کل اوباشو گرفتن؟

خدا خیرش بده ما که رضاییم         نباشه، دسته جمعی کله پاییم

ز وضع قوت گر خواهی بدانی        پریم تا خرخره از شادمانی

اگر یک دو نفر هم شکوه دارند        از آن مزدورهای جیره خوارند

ملالی نیست اینجا طبق آمار         به جز دوری تو آن هم نه بسیار ...

برنج و نان و گندم هست کافی     می‌گم راستی توهم با قالیبافی؟!

ببینم توی دوری از ریاست ...        خبرهایی شنیدی از سیاست؟

شنیدی گنجی و آزاد کردن؟        به شدت مردم و ارشاد کردن؟

شنیدی توی دانشگاه زنجان ...     شنیدی چیزی از الهام و کردان؟

شنیدی برج میلاد و فروختن؟    شنیدی می‌شه چند تایی گرفت زن؟

خلاصه وضع ما که بی‌مثال است      گرانی؟ چی؟ تورم؟ نه ... محال است

«برنج آنجا کیلویی خون باباست؟»       برو سید، اینم از اون جواباست

برنج اینجا نهایت صد تومان است          مرامی، بهترین جای جهان است

خیار و سیب‌زمینی مفت مفت است        همان‌طوری که در آمار گفته است ...

تورم یک دو در صد «رشد» کرده ...     گرانی سوی مردم «پشت» کرده ...

تساهل معنی تازه گرفته ...            نمونه‌اش قافیه در مصرع فوق!!

تمام شد جیره کاغذ ولیکن            حکایت همچنان باقی‌ست عمراً
 
خلاصه می‌کنم ای خاتمی جان        ببین من چه خوشم: «آخ جانمی جان!!»

همه خوشحال و شادیم و غمی نیست        نیازی به حضور خاتمی نیست

به جان تو خوشیم بسیار سید!        حالا می‌خوای بیای چی کار سید؟

برو هر جا که حال کردی سفر کن          اصولاً فکر ده از سر به در کن ...

برو ایتالیا ... قسطنطنیه                 ولایت را دودر کن کی به کیه؟

فقط رفتی اگر از این بیابان             سلامم را رسان لطفاً به باران ...

در آخر این تو و این وضع ایران ...

حالا می‌خوای بیا ... می‌خوای بپیچان!

منبع: چلچرغا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 1:9  توسط کامبیز مهراشا  | 

امروز: معاون وزیر کشور دولت اصلاحات در نشستی با عنوان کابینه متزلزل که از سوی انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد، اظهار کرد: در مورد آزادی اما باید بگویم که نسبت دولت احمدی نژاد با آزادی مثل نسبت جن با بسم الله است. یعنی نه تنها به هیچ وجه با آزادی سازگاری ندارند. بلکه دشمن آزادی و نهادهای مدنی و آزاد هستند. البته هر کجا که در مصاحبه رسانه های خارجی قرار می گیرند ایران آزادترین کشور دنیاست. اما در داخل با امنیتی کردن فضا همه چیز را کنترل و محدود کرده اند.ساختار شکنان اصلی در ایران آقای جنتی و آقای مصباح و دیگرانی هستند که ساختارهای جمهوریت نظام را خدشه دار می کنند و می خواهند به جای آن یک حکومت طالبانی البته از نوع شیعی آن برقرار کنند. سوال اساسی ما از آنها این است که تفاوت مدل حکومتیشان با طالبانیسم در چیست؟ دولت با سوء استفاده از مفهوم عدالت و شعارهای چپ گرایانه، آزادی را از مردم سلب نموده است.
بنا به گزارش نشریه دانشجویی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران‏تاج زاده ادامه داد: آن ها در دو گام با فقر مبارزه نموده و آن را محو کردند. در گام اول وزیر تعاون اعلام کرد که اعلام خط فقر در جمهوری اسلامی قانونی نیست چون ایجاد آزار روانی و ذهنی جامعه می شود. در گام دوم نیز گفتند که به جای واژه فقر از واژه قناعت استفاده کنید. این تنها دولتی است که در طول تاریخ بشریت در سه سال فقر را نابود کرده است. بنابراین معجزه هزاره سوم نیست و معجزه تاریخ بشری است. در زمینه تبعیض نیز دولت کارنامه درخشانی دارد. هیچ تبعیضی در کار نیست. تمام ملت ایران در نداشتن حق با هم برابرند.
عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت یاداور شد: مشکل اول دولت بی کفایتی دولتمردان آن است. من در این مورد چند نمونه می آورم. یکی از اساتید اقتصادی که به احمدی نژاد نامه نوشتند و در مورد سیاست های دولت انتقاد کردند پس از جلسه مصاحبه ای کرد و گفت اگر آقای رئیس جمهور تنها و تنها بپذیر که اقتصاد یک علم است ما فکر می کنیم که نتایج جلسه مثبت بوده است.
تاج زاده با اشاره به مسئله کردان و وضعیت وزارت کشور در مورد انتخابات مجلس ششم گفت: من در آن زمان رئیس ستاد انتخابات کشور بودم و آن انتخابات را سالمترین انتخابات پس از انقلاب می دانم. با توجه به اینکه نتیجه آن انتخابات مطابق خواست اقتدارگرایان نبود دست به تخلفات آشکار زدند. آقای جنتی و همراهانشان هفتصد هزار رای تهران را غیر قانونی باطل کردند و آقای حداد عادل به ناحق وارد مجلس شد و آقای دکتر رجایی از لیست خارج گردید. این مجموعه را تیمی اداره می کرد که امروز خود را در دولت نهم بازسازی کرده است. دغدغه و حساسیت اصلی من این قضیه است. کسانی که سعی کردند انتخابات سال 76 و 78 را در تهران و شهرستان ها خدشه دار کنند، امروز بر مسند قدرت نشسته اند.
در آن دوره ای که گفتم آقای جهرمی که اکنون وزیر کار است معاون آقای جنتی بود و این تیم را اداره می‌کرد. یکی از معاونینش هم آقای احمدی نژاد بود که به دستور ایشان به آذربایجان غربی رفت و در انتخابات خوی و ارومیه دست برد. یکی دیگر از معاونینش آقای محمد زاده بود که در انتخابات دوم خرداد استاندار لرستان بود. در شهرهای آن استان 180 در صد واجدین در انتخابات شرکت کردند و 130 درصد به رقیب آقای خاتمی رای دادند. هنگامی که به او کفتند چرا این این خیانت و نامردی را کردی گفت:بقیه استانداران نامردی کردند. چرا که آن ها هم قرار بود همین کار را بکنند. ایشان الان استاندار خراسان شده اند. مشاور این تیم آقای کردان بود. یعنی آنچه همه خوبان دارند این آدم یکجا دارد. همه جور فساد سیاسی و اداری و مالی. آقای شیخ عطار کسی بود که به اتفاق آقای مصطفوی و غفوری انتخابات تهران را شمردند و پیشنهاد ابطال 530 صندوق را دادند تا آقای حداد وارد مجلس شود و آقای رجایی به مجلس راه پیدا نکند. امروز آقای شیخ عطار معاون وزیر خارجه است. آقای مصطفوی هم معاون وزیر ارشاد است. یکی دیگر از آن ها هم آقای رحیمی بود که آن زمان استاندار کردستان
بود و داستان برکزاری انتخاباتش شهره آفاق است. به نظر من این جریان باید افشا شود و از آنان اسم برده شود. البته بخش هایی از آن ها مثل کردان خود به خود افشا شدند. این ها دست های پاکی بودند که قرار بود با فساد مبارزه کنند.

در مورد مدرک آقای کردان باید بگویم که فارغ از این مباحث اگر کسی به شما بگوید یک مقاله بدهید تا من مدرکی از آکسفورد برایتان بگیرم این چه توجیهی غیر از این دارد که شما دارید یک مدرک می خرید؟ چه استنباطی غیر از این می شود کرد؟ بنابراین جعلی در کار نیست و فریب است. بعد با این مدرک حقوق بگیرد و در مقطع فوق لیسانس در دانشگاه تدریس کند؟ البته آقای کردان انصافا با استعداد است و حد او دکترا است. فقط رشته اش را اشتباهی رفته است. باید سیاست می خواند و ماکیاولیسم تدریس می کرد.
در مورد بقیه این دوستان هم به همین شکل است. چند وقت پیش شنیدم آقای باهنر گفتند همین که اصلاح طلبان زنده هستند، زنده بودنشان نشانه رافت نظام است. جالب است بدانید که اگر پرونده عصر عاشورا رو می شد امروز ایشان (باهنر) نمی آمد زنده بودن ما را نشانه رافت نظام بداند. بلکه بیرون بودن خودش از زندان را نشانه رافت نظام می دانست. بحث امروز بنده در مورد باندی است که این سوابقش است و کردان تجسمش.
سیدمصطفی تاج ‏زاده، در یادداشتی دیگر نوشته است: "آقای كردان به همراه آقای لاریجانی باید ‏پاسخگوی 525‏
‎ ‎میلیارد تومانی باشند كه در طرح تحقیق و تفحص مجلس ششم به صراحت پیرامون‎ ‎آن سخن گفته شده و نحوه ‏هزینه آن در صدا و سیما مشخص نیست." وی ادامه داده: "به رغم روشن شدن ابعاد ماجرای دکترای ایشان که اگر در یك نظام ‏غربی چنین جعلی صورت گرفته بود بلافاصله‎ ‎مسئول مربوطه عزل می‌شد و یا داوطلبانه استعفا می‌داد و پرونده او به‎ ‎دستگاه ‏قضایی ارجاع می‌شد، در حكومت یكدست اقتدارگرا آقای كردان نه تنها‎ ‎‏‌هنوز استعفا نداده است، بلكه رئیس دولت، آقای ‏احمدی‌نژاد كه خود را فردی‎ ‎ضد فساد می‌خواند و همه منتقدین خود را به داشتن فساد متهم می‌كند از او‎ ‎حمایت می‌كند و سران ‏اصولگرا نیز هیچاعتراض جدی نمی‌كنند."‏
تاج زاده، در ادامه اتاکید کرده که "علاوه بر آقای
‎ ‎كردان آقای «رحیمی» معاون پارلمانی آقای احمدی‌‌نژاد هم متهم است كه ‏پروژه‎ ‎مشتركی با آقای كردان طی كرده است" و "ایشان هم باید هر چه سریع‌تر‎ ‎در مورد مدرك تحصیلی خود توضیح دهد."‏
این عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت در ادامه خاطرنشان کرده: "آقای «جهرمی» وزیر كار نیز لازم است
‎ ‎دو نكته را ‏توضیح دهد: 1- ایشان مدارك لیسانس،‌ فوق‌ لیسانس و دكترای خود‏‎ ‎را در چه سال‌هایی و چگونه اخذ كرده است. 2- چرا حكم ‏استانداری وی در فارس‎ ‎به نام «علینقی جهرمی» صادر شد اما امروز او به نام «دكترسیدمحمد جهرمی» ‏‎ ‎سمت وزارت كار را ‏اشغال كرده است. ‌باید توضیح دهد در چه سالی و چگونه «سید» شده است؟!!!!"‏
تاج زاده یادآور شده: "مردم حرکات و رفتار كفن‌پوشانی كه امروز به مجلس هشتم راه
‎ ‎یافته‌اند را رصد می‌كنند و می‌دانند ‏كفن‌پوشانی كه امروز در مجلس وام‎ ‎یكصدمیلیون تومانی دریافت می‌كنند كه هفتاد میلیون آن بلاعوض است، اگر‎ ‎فكری برای ‏كردان و همكارانش نكنند آنها نیز متهم خواهند شد كه در این جرم‎ ‎شریك هستند. دولت نهم در حالی به بازنشسته كردن اساتید ‏ممتاز دانشگاهی‎ ‎اقدام می‌كند كه امثال آقای كردان به عنوان استاد دانشگاه جای آنها را پر‎ ‎كرده‌اند."

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 2:36  توسط کامبیز مهراشا  | 



نادر ابراهيمي كه چند سالي بيمار بود، امروز پنج‌شنبه 16 خرداد از دنيا رفت.

به گزارش ايسنا، اين نويسنده پيشكسوت به دليل عوارض ناشي از بيماري كه طي چند سال گذشته او را رنج مي‌داد، ساعاتي قبل در منزلش درگذشت.

مراسم تشييع پيكر اين هنرمند طبق اعلام خانواده‌اش بعد از تعطيلات انجام خواهد شد و زمان دقيق آن متعاقبا اعلام مي‌شود.

نادر ابراهيمي متولد 14 فروردين‌ماه سال 1315 در تهران است كه در سن 72 سالگي از دنيا رفت.

از آثار اين نويسنده‌ به «خانه‌اي براي شب»، «آرش در قلمرو ترديد (يا: پاسخ‌ناپذير)»، «هزارپاي سياه و قصه‌هاي صحرا»، «افسانه باران»، «در سرزمين كوچك من» (منتخب آثار)، «تضادهاي دروني»، «انسان، جنايت، احتمال»، «مكان‌هاي عمومي»، «در حد توانستن» (شعرگونه)، «غزل‌داستان‌هاي سال بد»، «ابوالمشاغل» (زندگي‌نامه) و «فردا مشكل امروز نيست» و «يك عاشقانه آرام» مي‌توان اشاره كرد.

شناخت‌نامه نادر ابراهيمي به‌قلم همسرش

فرزانه منصوري در شناخت‌نامه اين نويسنده آورده است: «نادر ابراهيمي در [چهاردهم] فروردين‌ماه سال 1315 در تهران به‌دنيا آمد. تحصيلات مقدماتي را در اين شهر گذراند و پس از گرفتن ديپلم ادبي از دبيرستان دارالفنون، به دانشكده حقوق وارد شد. اما اين دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشته زبان و ادبيات انگليسي به درجه ليسانس رسيد.

او از 13سالگي به يك سازمان سياسي پيوست كه بارها دستگيري، بازجويي و زندان رفتن را برايش در پي داشت.

ارايه فهرست كاملي از شغل‌هاي ابراهيمي، كار دشواري است. او خود در دو كتاب "ابن مشغله" و "ابوالمشاغل" ضمن شرح وقايع زندگي، به فعاليت‌هاي گوناگون خود نيز پرداخته است. ازجمله شغل‌هاي او بوده است: كمك‌كارگري تعميرگاه سيار در تركمن‌صحرا، كارگري چاپخانه، حسابداري و تحويلداري بانك، صفحه‌بندي روزنامه و مجله و كارهاي چاپ ديگر، ميرزايي يك حجره فرش در بازار، مترجمي و ويراستاري، ايران‌شناسي عملي و چاپ مقاله‌هاي ايران‌شناختي، فيلم‌سازي مستند و سينمايي، مصور كردن كتاب‌هاي كودكان، مديريت يك كتاب‌فروشي، خطاطي، نقاشي و نقاشي روي روسري و لباس، تدريس در دانشگاه‌ها و ... .

در تمام سال‌هاي پركار و بي‌كار يا وقت‌هايي كه در زندان به‌سر مي‌برد، نوشتن را ـ كه از 16 سالگي آغاز كرده بود ـ كنار نگذاشت. در سال 1342 نخستين كتاب خود را با عنوان "خانهي براي شب" به‌چاپ رسانيد كه داستان "دشنام" در آن با استقبالي چشم‌گير مواجه شد. تا سال 1380 علاوه بر صدها مقاله تحقيقي‌ و نقد، بيش از صد كتاب از او چاپ و منتشر شده است، كه دربرگيرنده داستان بلند (رمان) و كوتاه، كتاب كودك و نوجوان، نمايش‌نامه، فيلم‌نامه و پژوهش در زمينه‌هاي گوناگون است. ضمن آن‌كه چند اثرش به زبان‌هاي مختلف دنيا برگردانده شده است.

نادر ابراهيمي چندين فيلم مستند و سينمايي و همچنين دو مجموعه تلويزيوني را نوشته و كارگرداني كرده، و آهنگ‌ها و ترانه‌هايي براي آن‌ها ساخته است. او همچنين توانسته است نخستين مؤسسه غيرانتفاعي ـ غيردولتي ايران‌شناسي را تأسيس كند؛ كه هزينه و زحمت‌هاي فراواني براي سفر، تهيه فيلم و عكس و اسلايد از سراسر ايران و بايگاني كردن آن‌ها صرف كرد؛ ولي چنان‌كه بايد، شناخته و به‌كار گرفته نشد و با فرارسيدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.

او فعاليت حرفهي خود را در زمينه ادبيات كودكان، با تاسيس "مؤسسه همگام با كودكان و نوجوانان" ـ با همكاري همسرش ـ در آن مؤسسه متمركز كرد. اين مؤسسه، به‌منظور مطالعه در زمينه مسائل مربوط به كودكان و نوجوانان برپا شد و فعاليتش را در حيطه نوشتن، چاپ و پخش كتاب، نقاشي، عكاسي، و پژوهش درباره خلق‌وخو، رفتار و زبان كودكان و نيز بررسي شيوه‌هاي يادگيري آنان دنبال كرد. "همگام" عنوان "ناشر برگزيده آسيا" و "ناشر برگزيده نخست جهان" را از جشنواره‌هاي آسيايي و جهاني تصويرگري كتاب كودك دريافت كرد.

ابراهيمي در زمينه ادبيات كودكان، جايزه نخست براتيسلاوا، جايزه نخست تعليم و تربيت يونسكو، جايزه كتاب برگزيده سال ايران و چندين جايزه ديگر را هم دريافت كرده است. او همچنين عنوان "نويسنده برگزيده ادبيات داستاني 20 سال بعد از انقلاب" را به‌خاطر داستان بلند و هفت‌جلدي "آتش بدون دود" به‌دست آورده است.

نادر ابراهيمي در زندگي پرفرازونشيب خود، جايگاه خاصي براي ورزش نگه داشته است. او رشته‌هاي مختلف ورزشي را تجربه كرده، يكي از قديمي‌ترين گروه‌هاي كوهنوردي را به‌نام "ابرمرد" بنيان نهاده و در توسعه كوهنوردي و اخلاق كوهنوردي، تاثيرگذار بوده است.

ــ‌ فهرست آثار نادر ابراهيمي براي بزرگسالان:

خانهي براي شب، آرش در قلمرو ترديد (يا: پاسخ‌ناپذير)، مصابا و رؤياهاي گاجرات، بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم، هزارپاي سياه و قصه‌هاي صحرا، افسانه باران، در سرزمين كوچك من ‌(منتخب آثار)، تضادهاي دروني، انسان - جنايت - احتمال، مكان‌هاي عمومي، رونوشت بدون اصل، در حد توانستن (شعرگونه)، غزل‌داستان‌هاي سال بد، ابن مشغله (زندگي‌نامه، جلد اول)، ابوالمشاغل (زندگي‌نامه، جلد دوم)، فردا مشكل امروز نيست، لوازم نويسندگي (از مجموعه ساختار و مباني ادبيات داستاني)، مقدمهي بر فارسي‌نويسي براي كودكان، مقدمهي بر مصورسازي كتاب‌هاي كودك، مقدمهي بر مراحل خلق و توليد ادبيات كودك، مقدمهي بر آرايش و پيرايش كتاب‌هاي كودكان، دور ايران در شش ساعت، چهل ‌نامه كوتاه به همسرم، آتش بدون دود (داستان بلند هفت‌جلدي؛ دريافت جايزه به‌عنوان برگزيده 20 سال پس از انقلاب)، با سرودخوان جنگ - در خطه نام و ننگ، يك صعود باورنكردني، تكثير تأسف‌انگيز پدربزرگ، مردي در تبعيد ابدي (بر اساس زندگي ملاصدرا)، حكايت آن اژدها، بر جاده‌هاي آبي سرخ (داستان بلند 10 جلدي، بر اساس زندگي ميرمهناي دوغابي)، صوفيانه‌ها و عارفانه‌ها (بخشي از تاريخ تحليلي پنج‌هزار سال ادبيات داستاني ايران)، يك عاشقانه آرام، سه ديدار با مردي كه از فراسوي باور ما مي‌آمد (داستان بلند سه‌جلدي، بر اساس زندگي امام خميني (ره)، عارف، فيلسوف، سياستمدار و رهبر فقيد انقلاب اسلامي ايران)، براعت استهلال (از مجموعه ساختار و مباني ادبيات داستاني)، طراحي حيوانات (طرح‌هاي كوثر احمدي، با گفتاري تحليلي در باب مفاهيم و تعاريف طرح در هنرها)، الف‌با (تحليل فلسفي 50 طرح از علي‌اكبر صادقي‌، نقاش)، مويه كن سرزمين محبوب (ترجمه با همكاري فريدون سالك) و پيش‌گفتار كوچه‌هاي كوتاه (مجموعه قصه‌هاي كوتاه گروهي از شاگردان نادر ابراهيمي ـ دانش‌پژوهان نخستين دوره آموزشي ساختار و مباني ادبيات داستاني، با پيش‌گفتاري از نادر ابراهيمي).

نمايش‌نامه‌ها:


اجازه هست آقاي برشت؟، وسعت معناي انتظار (سه قصه نمايشي)، يك قصه معمولي و قديمي در باب جنايت.

فيلم‌نامه‌ها:

صداي صحرا، آخرين عادل غرب.

ــ‌ فهرست آثار نادر ابراهيمي براي كودكان و نوجوانان:

كلاغ‌ها (جايزه اول فستيوال كتاب‌هاي كودكان توكيوي ژاپن، جايزه اول - سيب طلايي - براتيسلاوا، جايزه اول تعليم و تربيت از يونسكو)، سنجاب‌ها، دور از خانه (كتاب برگزيده شوراي كتاب كودك)، قصه گل‌هاي قالي، پهلوان پهلوانان؛ پورياي ولي (جايزه بزرگ جشنواره كتاب كودك كنكور نوما، ژاپن)، باران - آفتاب و قصه كاشي، بزي كه گم شد، من راه خانه‌ام را گم كرده‌ام، سفرهاي دورودراز هامي و كامي در وطن، پدر چرا توي خانه مانده است (از مجموعه قصه‌هاي انقلاب براي كودكان)، جاي او خالي (همان)، نيروي هوايي (همان)، سحرگاهان همافرها اعدام مي‌شوند (همان)، برادرت را صدا كن (همان)، برادر من مجاهد (همان)، برادر من فدايي (همان)، جنگ بزرگ از مدرسه اميريان (همان)، نامه فاطمه (همان)‌، پاسخ‌ نامه فاطمه (همان)، مامان! من چرا بزرگ نمي‌شوم (از مجموعه قصه‌هاي ريحانه خانم)، روزي كه فريادم را همسايه‌ها شنيدند (همان)، آدم وقتي حرف مي‌زند چه شكلي مي‌شود (همان)، درخت قصه ـ قمري‌هاي قصه (جايزه كتاب برگزيده ازسوي هيأت داوران بزرگ‌سال كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، جايزه كتاب برگزيده ازسوي هيأت داوران خردسال، ترجمه‌شده به زبان روسي در تركمنستان)، عبدالرزاق پهلوان، آن‌كه خيال بافت و آن‌كه عمل كرد، حكايت كاسه آب خنك (از مجموعه نوسازي حكايت‌هاي خوب قديم براي كودكان) حكايت دو درخت خرما (همان)، آن شب كه تا سحر (همان)، قلب كوچكم را به چه كسي هديه بدهم؟ (ديپلم افتخار نخستين نمايشگاه تصويرگران كتاب كودك)، مثل پولاد باش پسرم؛ مثل پولاد (از مجموعه ايران را عزيز بداريم)، داستان سنگ و فلز و‌ آهن (همان)، با من آشنا شد (همان)، با من دوست شو (همان)، هستم اگر مي‌روم؛ گر نروم نيستم (همان)، راستي اگر نبودم (همان)، كمياب و قيمتي اما ... (همان)، مدرسه بزرگ‌تري هم وجود دارد (همان)، گل‌آباد ديروز؛ گل‌آباد امروز (همان)، گل‌آباد امروز؛ گل‌آباد فردا (همان)، فرهنگ فرآورده‌هاي فلزي ايران (همان)، هفت آموزگار مهربان (همان)، ما مسلمانان اين آب و خاكيم، قصه سار و سيب، قصه موش خودنما و شتر باصفا، با من بخوان تا ياد بگيري، حالا ديگر مي‌خواهم فكر كنم، قصه قاليچه‌هاي شيري، همه گربه‌هاي من (1 و2)، ديدار با آرزو، از پنجره نگاه كن (ترجمه با همكاري احمد منصوري)، دوست؛ كسي است كه آدم را دوست دارد (همان)، آدم آهني (همان).

ــ فعاليت‌هاي سينمايي نادر ابراهيمي:

نويسندگي و كارگرداني فيلم سنمايي صداي صحرا، تهيه‌شده در سينماتئاتر ركس، نويسندگي و كارگرداني فيلم مستند علم‌كوه و تخت سليمان، نويسندگي و كارگرداني فيلم مستند گل‌هاي وحشي ايران؛ قسمت اول: آذربايجان ـ گل‌هاي خردادي ـ تهيه‌شده در تلويزيون، نويسندگي و كارگرداني فيلم داستاني پدر در كوهستان (يا: ما از راه ديگري مي‌رويم) ـ تهيه‌شده در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، نويسندگي و كارگرداني مجموعه تلويزيوني 36ساعته آتش بدون دود، تهيه‌شده در تلويزيون، نويسندگي و كارگرداني 50 ساعت از مجموعه تربيتي آموزشي سفرهاي دور و دراز هامي و كامي در وطن ـ تهيه‌شده در تلويزيون، تدريس فيلم‌نامه‌نويسي و كارگرداني و تحليل فيلم در دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، تدريس فيلم‌نامه‌نويسي و اصول كارگرداني و تحليل فيلم در دفتر فيلم‌سازي سپاه پاسداران، تدريس فيلم‌نامه‌نويسي و اصول داستان‌نويسي در دانشكده صداوسيما، تدريس اصول داستان‌نويسي و تحليل فيلم در دانشگاه هنر، نويسندگي و مشاورت كارگرداني مجموعه كوتاه تلويزيوني هفته دولت، نويسندگي و مشاوره كارگرداني و تدوين مجموعه 13 قسمتي جمعه خونين مكه، نويسندگي و كارگرداني و تدوين فيلم 61 دقيقهي شركت نفت در سخت‌ترين سال‌ها، نويسندگي و كارگرداني و تدوين يك مجموعه تلويزيوني به‌نام اسناد كهنه، تاريخ نو، نويسندگي و كارگرداني فيلم مستند ”صحراي دوگانه”، گفتار متن فيلم‌هاي مستند ”ارگ بم”، ”گلاب قمصر”، پ مثل پليكان، بخشي از مغول‌ها، ‌تپه‌هاي قيطريه، آن‌كه خيال بافت و آن‌كه عمل كرد و كايت، نويسندگي و كارگرداني فيلم سينمايي روزي كه هوا ايستاد، نويسندگي فيلم‌نامه فيلم سينمايي دست شيطان، و دو فيلم‌نامه چاپ‌شده: صداي صحرا و آخرين عادل غرب.

ــ سرود‌هاي نادر ابراهيمي:

اي وطن (شعر و آهنگ) در مجموعه تلويزيوني سفرهاي دور و دراز هامي و كامي، سفر براي وطن (شعر و آهنگ)، در مجموعه تلويزيوني سفرهاي دور و دراز هامي و كامي، هجرت (شعر) در نمايش‌نامه سنجاب‌ها ـ اثر نويسنده، و دنبال دل (شعر و آهنگ) در نمايش‌نامه سنجاب‌ها ـ اثر نويسنده.»

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 22:36  توسط کامبیز مهراشا  | 

نيكمردي كه زبان ديگران را هم به ستايش باز كرد
با دو دختر کوچکم که يکي هنوز توي قنداق بود و يکي دوازده ساله عازم سفر به انگلستان شدم. در فرودگاه مهرآباد از خروجم جلوگيري کردند. حتي اجازه نمي‌دادند بچه‌ها را به دستشويي ببرم. دختر دوازده ساله‌ام از يک فرصت استفاده کرد و تيز به سمت تلفن دويد. مأموري که لوله تفنگش از قد و بالاي خودش بلندتر بود...
كد خبر: ۱۰۹۹۲ تاريخ انتشار: ۱۶:۳۵ - ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۷ تعداد بازديد: ۳۲۳۵۴
پس از رهايي از مشغله‌هاي شخصي، سري به سايت‌هاي خبري ـ تحليلي داخلي و خارجي زدم تا اخباري از کشور عزيزمان مرور کنم كه با مطلب زير روبه‌رو شدم و در هنگام خواندن آن، اشک حسرت از چشمانم جاري شد. به ويژه آن‌ که در ايام سياست‌زده و بحران فرهنگي ناشي از گرفتاري‌هاي اقتصادي حاکم بر جامعه و تنبلي روشنفکران ديني، ياد عزيزاني که روزي الگوي همه ما بودند يا به فراموشي سپرده شده و يا با کارهاي کليشه‌اي و عدم نوآوريي، به مرور زمان، راه فراموشي را در ذهن‌هاي خسته ما گرفته‌اند و اين چهره‌هاي روحاني و اسوه‌هاي انسانيت در‌هاله‌اي از مظلوميت قرار گرفته‌اند و کساني هم که خود را منتسب به خيل اسوه‌هاي پاکي و کرامت مي‌دانند، تنها بر سر سفر اين عزيزان نشسته و هر کدام براي خود سهمي مي‌طلبند.

نوشته زير، فارغ از اين‌که گذشته و حال نويسنده آن به کجا وصل است، نشان از نورانيت اعمال و رفتار نيکان ديار ما دارد، به گونه‌اي كه چهره‌‌اي چون مهرانگيز كار را نيز به ستايش وامي‌دارد؛ چهره‌اي كه عمدتا بايد او را در صداي آمريكا و مشغول جوسازي عليه ايران و جمهوري اسلامي يافت و سراغ گرفت و اذعان كرد كه لطافت نيكمردي و انسانيت فرزندان جبهه و جنگ، زبان چنين افرادي را نيز به ستايش باز مي‌كند:
 
نيکمردان کجا رفتند
مهرانگيز کار

سال‌هاست با اسم رضا دوست محمدي آشنا شده‌ام. از آن هنگام که سيامک پورزند سرانجام پس از افت و خيزهاي بسيار و عبور از چاله چوله‌هاي امنيتي و پس از تحمل زندگي ... در بازداشتگاه‌هاي غيرقانوني که هنوز نمي‌دانيم کجاها بوده است، سر از زندان اوين درآورد، نام رضا دوست محمدي رئيس وقت زندان اوين وارد زندگي ما شد. همه از او مانند يک نيک مرد ياد مي‌کردند که جامه زندانبان پوشيده بود.

رضا دوست محمدي پس از سال‌ها حضور در جبهه‌هاي جنگ ايران و عراق به صورت يک شيميايي 70 درصدي وارد قوه قضاييه شد و در سال‌هاي 1384- 1381 زندان اوين را مديريت کرد. زندانياني که او را مي‌شناسند مي‌گويند دوست محمدي از حقوق انساني زنداني باخبر بود و تا جايي که زورش به قانون شکنان مي‌رسيد به کمتر از آن رضايت نمي‌داد. اسفند ماه سال 85 خبر رسيد که دوست محمدي به دليل جراحات شيميايي درگذشته است. همچنين خبر رسيد، زندانياني که هنوز دربند هستند و از او خاطراتي دارند و زندانياني که آزاد شده‌اند، عموما به سوگ زندانبان نشسته‌اند. شگفت‌آور بود. باور نمي‌کردم و چون از صحنه دور شده بودم، به نظرم مي‌رسيد گزافه‌گويي است و حتي در خبرها نشان از هذيان‌هايي مي‌ديدم که اغلب زندانيان گرفتارش مي‌شوند.

چند بار دست بردم به قلم تا چيزي بنويسم در ستايش دوست محمدي، هربار دست و قلم هر دو لرزيد. مبادا شنيده‌ها درست نباشد. از نوشتن دست کشيدم، اما نام او در قلبم باقي ماند؛ مثل يک اميد، مثل يک آرزو، مثل يک رويا که نمي‌خواستم باور کنم واقعيت داشته است.

خبر را در روزنامه اعتماد 31/1/87 خواندم و افسوس خوردم بر آن همه بدبيني و ترديد که ستايش از يک نيک مرد را به تأخير‌انداخت. خبر حاکي از آن بود که انجمن دفاع از حقوق زندانيان، رضا دوست محمدي را در جاي اولين زندانبان نمونه انتخاب کرده است. شهودي در جلسه حاضر بوده‌اند؛ از آن جمله آقايان يوسفي اشکوري زنداني ستمديده، بهمن کشاورز و محمد علي نجفي توانا دو حقوقدان برجسته ايراني. اينک باور مي‌کنم که مي‌شود زندانبان بود، قوانين ناظر بر زندان را اجرا کرد و با اين وصف نام خود را به نيکي بر صفحه روزگار نقش بست.

در خاطراتم مي‌کاوم. به ياد مي‌آورم پس از انقلاب دوست محمدي يکي دوتا نبوده‌اند. به ياد مي‌آورم يکي از آنها را. اوايل انقلاب بود. از همه خوان‌ها گذشتم و پاسپورت جديد گرفتم. با دو دختر کوچکم که يکي هنوز توي قنداق بود و يکي دوازده ساله عازم سفر به انگلستان شدم براي عيادت برادرم که بيمار بود. در فرودگاه مهرآباد بي‌دليل از خروجم جلوگيري کردند. ساعت‌ها در سرگرداني به سر برديم. حتي اجازه نمي‌دادند بچه‌ها را به دستشويي ببرم. دختر دوازده ساله‌ام از يک فرصت استفاده کرد و تيز به سمت تلفن عمومي دويد تا يکي را از وضعيت ما باخبر کند. مأموري که لوله تفنگش از قد و بالاي خودش بلندتر بود به سويش شتافت و محکم کوبيد روي دستش. نقابي از اشک چهره دختر را در خود پوشيد. هواپيما ما را جا گذاشت. چمدان‌ها رفت، ما بر جا مانديم. گفتند به جاي لندن بايد برويد طبقه بالا و بازجويي بشويد. ساعت‌ها گذشت. سپيده دميده بود که وارد آن اطاق شديم. جواني با لباس پاسداري پشت ميزي نشسته بود. از راديو مارش جنگ پخش مي‌شد. حال و روز بچه‌ها را که ديد گفت خواهرم اول بچه‌ها را ببريد دستشويي تا نفس تازه کنند. عجله هم در کار نيست. بعد بياييد با هم صحبت کنيم. مثل اين بود که دنيا را به من داده باشند. دختر کوچکم از ساعت‌ها پيش نياز به تعويض پوشک داشت و از فرط سوزش و درد يک بند مي‌گريست. مأموران نگذاشته بودند او را به دستشويي برسانم. با التماس خواسته بودم محافظ مقابل دستشويي بگمارند، رضايت ندادند و بددهاني کردند. به زبان امروزي به صورت «لساني» امر به معروف و نهي از منکر شديم. فرمودند اگر ما در درست و حسابي بودي تنها و بي‌سرپرست راه نمي‌افتادي بروي لندن!

باري، از دستشويي بيرون آمديم و روبه‌روي ميز پاسدار نشستيم. حرف‌هايم را شنيد. اوراق هويت را ديگران به او داده بودند. رفت سراغ تلفن و بي‌سيم. بازگشت و گفت شرمنده‌ام. شما موردي نداريد. همه ارگان‌ها را چک کردم. آن مأموران جاهل و نادان را عفو کنيد. افسوس مي‌خورم که پرواز انجام شده و نمي‌توانم با همين پرواز راهي‌تان کنم، اما ترتيب همه کارها را براي پرواز هفته بعد مي‌دهم. حلال کنيد. سپس شماره تلفن خود را روي کاغذ نوشت و شماره تلفن من را گرفت و دستور داد براي ما تاکسي بگيرند و يک نفر مأمور شد به من و بچه‌ها کمک کند تا سوار تاکسي شويم. روزهاي بعد آن نيکمرد تلفن زد و گفت همه کارها روبه‌راه شده و اگر در فرودگاه با کمترين مشکلي مواجه شديد به مأموران بگوييد فورا با من تماس بگيرند. همچنين گفت خودم از دور و نامحسوس همه چيز را زير نظر دارم و سر پست حاضرم.

سالي از آن ماجرا گذشت. رفته بودم فرودگاه تا دوستي را بدرقه کنم که ناگهان ديدم پوسترها به در و ديوار آويخته است و عکس آن نيکمرد که در جنگ شهيد شده بود بر آن پوسترها نقش بسته است. عزادارش شدم. در تنهايي و با خلوص. مثل همان زندانياني که در سال 85 عزادار دوست محمدي شدند و من درکشان نمي‌کردم، ديگران هم ‌اندوه من را درک نکردند و برخي به من خنديدند.

آن سلسله از نيکمردان را کجا پيدا کنيم؟ با نيکمردان چه کرده‌اند؟ آيا باور کردني است که همه آنها از دنيا رفته باشند؟ آيا باور کردني است که همه آنها به شبکه‌هاي فساد پيوسته باشند؟ مي‌شود باور کرد که همه خانه‌نشين شده باشند؟ چرا از آن سلسله مرداني که جغرافياي ايران و غرور ملي ايران را بدون چشم داشت مالي و جاه و مقام از دشمن بازپس گرفتند در صحنه سياست داخلي و خارجي ايران چندان اثري نمي‌بينيم؟ آيا حضور دارند و حق اظهار نظر از آنها سلب شده است؟ پرسش‌ها بي‌شمار است.

بگذريم و به زنده ياد رضا دوست محمدي برگرديم با مروري بر چند شنيده از زندانياني که دعاگويش هستند:

يک زنداني مي‌گفت دوست محمدي به زندانيان سياسي که مطمئن بود با سليقه‌هاي سياسي‌اش سازگاري ندارند احترام مي‌گذاشت. به آنها سر مي‌زد. با آنها ديدار هفتگي داشت. کنار تخت و پتوي زندانيان بيمار و سالخورده سياسي مي‌نشست و به آنها اميد و آرامش مي‌بخشيد. ناله‌ها را مي‌شنيد. پيرمردي که از خلق و خوي انساني دوست محمدي قصه‌ها در سينه دارد مي‌گويد: يک بار که دو روحاني براي ناهار مهمانش بودند، من را هم به اطاق خود فراخواند. آن دو روحاني را نمي‌شناختم. از من خواستند تا آنچه را در بازداشتگاه‌هاي غيرقانوني (که خود نمي‌دانستم کجاها بوده است) بر من روا داشته‌اند، شرح بدهم.

زنداني سالخورده ديگري مي‌گفت روزي که ليگابو از سازمان ملل متحد آمده بود و مي‌خواست چند زنداني مشخص را بالاي استخر در محوطه باز زندان اوين تنها و بدون حضور مأموران ببيند، دوست محمدي آمد، مانند يک اخطار کنار استخر ايستاد تا کساني که آمده بودند مانع ديدارهاي خصوصي زندانيان با ليگابو بشوند، نتوانند کاري بکنند. پيرمرد مي‌گفت آن روز قاضي پرونده من هم از راه رسيد. يکراست با لبخند پرمهر به سويم آمد. من خود را توي پتو پيچيده بودم و از بيماري مي‌لرزيدم. قاضي که معرفي‌اش ضرورتي ندارد من را در آغوش گرفت و بوسيد. نمي‌توانم طعم آن بوسه را توصيف کنم. فقط گريستم و آرزوي مرگ کردم. بوسه آن کس که آمر و عامل بر انواع شکنجه‌ها بود چه لطفي داشت و چه دليلي داشت؟ آيا تظاهرات تبليغاتي بود در مقابل ليگابو؟ بي گمان چنين نبود. ما که دوست محمدي را مي‌شناختيم مي‌دانستيم بوسه قاضي شيوه‌اي است براي جلب رضايت دوست محمدي که مي‌دانست شجاعانه آنچه را بر من گذشته بود، بي وقفه به هرجا که مي‌توانست گزارش مي‌داد.

سرانجام اين دوست محمدي بود که فهميد چه بر سرم آورده‌اند. کميسيون پزشکي تشکيل داد و من را به بيمارستان اعزام کرد. خود به ديدارم آمد و وقتي پاهايم را زنجير شده به تخت بيمارستان ديد فرياد و فغان برآورد از آن همه بي‌مروتي. روزي ديگر آمد و ديد زنجيرها را بر حسب دستورش بازگشوده‌اند، اما دو سه تکه زنجير کنار تخت جاگذاشته‌اند. باز هم فرياد و فغان کرد و گفت نمي‌خواهند بي‌مروتي‌ها فراموش بشود و...

آن پيرمرد به فرزندانش وصيت کرده است اگر روزي و روزگاري زور دوست محمدي‌ها به جانيان و خشونت ورزان چربيد و توانستيد با امنيت خاطر به سرزمينتان بازگرديد، پيش از آنکه بر سر مزار پدر بشتابيد، شماره قبر رضا دوست محمدي را پيدا کنيد. اول برويد بر تربت او بوسه بزنيد و پس آنگاه بر خاک پدر حاضر بشويد.

ايران لبريز است از نيکمردان و نيکزناني با خلق و خوي کساني که گاهي از آنها به مناسبتي ياد مي‌کنيم و اغلب هم با تأخير.

خبرنگار «تابناک» ـ پاريس
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 3:47  توسط کامبیز مهراشا  | 

عکس زیر سفره هفت سینی است که به مناسبت سال جدید ایرانی در کاخ سفید چیده شده بود. برای اطلاع بیشتر می توانید به سایت کاخ سفید یا این آدرس مراجعه کنید.


http://www.whitehouse.gov/news/releases/2008/03/images/20080319-11_p031908cg-0017-515h.html


A traditional Haft Sin table celebrating Nowruz, the Persian New Year, is seen set Wednesday, March 19, 2008, in the State Dining Room of the White House. Nowruz is, in Persian and some other cultures, including Kurdish culture, a family-oriented holiday celebrating the New Year and the coming of spring. The Haft Sin table has seven items symbolizing new life, joy, love, beauty and health, sunrise, patience and garlic to ward off evil. White House photo by Chris Greenberg A traditional Haft Sin table celebrating Nowruz, the Persian New Year, is seen set Wednesday, March 19, 2008, in the State Dining Room of the White House. Nowruz is, in Persian and some other cultures, including Kurdish culture, a family-oriented holiday celebrating the New Year and the coming of spring. The Haft Sin table has seven items symbolizing new life, joy, love, beauty and health, sunrise, patience and garlic to ward off evil. White House photo by Chris Greenberg

نوروزتان پیروز و روزگارتان خوش باد.
سالی سرشار از شادی و پیروزی داشته باشید. یا حق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 3:2  توسط کامبیز مهراشا  | 

طي نامه‌اي به شوراي نگهبان
خاتمي و كروبي خواستار بازشماري آراء تهران شدند

برای اینکه خدای نخواسته حق نامزدان و با لاتر از آن حق مردمی که میزان رای آنها است ،ضایع نشود وبرای رفع شائبه از سلامت انتخابات در تهران در خواست می کنیم آرا تهران و اگر میسر نباشد صندوق هایی از میان صندوقها که بطور تصادفی انتخاب و با حضور نمایندگان یا نماینده مورد قبول نماینده شرکت کننده در انتخابات که نامشان اعلام شده است ، مورد بازشماری قرار گیرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 14:49  توسط کامبیز مهراشا  | 

امیر حسین ایرجی

حالا که انتخابات هر چی بود تمام شد رفت پی كارش:
۱. یك بدفهمی وجود داشت كه مفهوم "تحریم" و "عدم شركت" را به طور دقیق از هم جدا نمی كرد. تقریبن هر كسی كه ذره یی از واقع بینی بهره برده بود، اذعان داشت كه تحریم غیرممكن است و مردم بخصوص در شهرستان ها به طور سنتی رای خواهند داد.

۲. "عدم شركت" كه طرح نیست! اما دوستان برای این گزینه تبلیغ می كردند! عدم شركت یعنی انفعال و انفعال كه هنر نیست و تبلیغ نیاز ندارد. هر آدم سردرگمی هم كه نمی دانست بالاخره چه كند و نه تحلیلی از شرایط داشت و نه طرح و پلن عملی، به گزینه ی عدم شركت می رسید. وقتی از این دوستان سوال می شد كه برای بعد از عدم شركت چه برنامه یی دارند سكوت می كردند.

۳. تحریم یا عدم شركت (در فضایی كه تحریم سراسری ممكن نیست هر دو گزینه یكی است)، سالهاست كه توسط اپوزیسیون پی گیری می شود. مگر در عالم سیاست چند سال می توان با یك كارت بازی كرد؟ مسعود بهنود كاملن به درستی گفت كه حریف، مدت هاست دست تحریمی ها را خوانده است و در تمام انتخابات های بعد از مجلس ششم، نهایت استفاده را از آنها برده است:

۴. در شرایط فعلی، عدم شركت، كاملن مترادف با تحریم اصلاح طلبان به نفع اصولگرایان است، زیرا برد آن تنها در میان حامیات بالقوه ی اصلاح طلبان است؛ نه در میان حامیان اصولگرایان كه به شركت در انتخابات و رای دادن به نامزدهای اصولگرا، به چشم تكلیف شرعی خود می نگرند.

۵. پس می بینیم كسانی كه با عدم شركت سعی داشتند دامن خود را از این بازی (كه معتقد بودند "بازی ما نیست") كنار بكشند، عملن در این بازی به نفع اصولگرایان بازی داده شده اند. این فاجعه به این خاطر اتفاق می افتد كه دوستان، آنقدر واقع بینی نداشتند كه ذات دیكتاتوری را درك كنند و بفهمند كه فرق نظام دیكتاتوری با نظام دموكراتیك این است كه در دیكتاتوری، بازی ها به مردم تحمیل می شود.
اگر دست خود آدم بود كه بازی را خودش انتخاب كند و از شركت در بازیهایی كه به نفع خودش نمی دید، می توانست پرهیز كند، دیگر اسم آن جامعه، جامعه ی بسته نبود. متاسفانه ادعاهای گزاف همچون طبل غازی گوش فلك را فقط كر می كند. در عمل، دست همه ی مدعیان خالی می ماند. و آن فریادهای بی تامل و شورهای بی شعور هم در جیب صاحبان قدرت می رود.

۶. عده ی قلیلی هم این قدر واقع بینی داشتند كه بپذیرند نتیجه ی كارشان جز تحریم اصلاح طلبان نیست. اما ایرادی در این امر نمی دیدند و این ایده را مطرح می كردند كه اصلاح طلب و اصول گرا هیچ فرقی با هم ندارند و هر دو "آدمهای بدی" هستند. حالا كه می توانیم بگذار لااقل همین اصلاح طلبان را تحریم كنیم.

۷. برای آن فعال سیاسی متاسفم كه هنوز با ملاك خوب بودن یا بد بودن آدمها فعالیت می كند. اكثر تحریمی ها این گونه توجیه می كردند كه: "اصلاح طلبان به اندازه ی كافی در برابر نقض حقوق بشر اعتراض نكرده اند،‌از فرزاد كمانگرها به قدر كافی حمایت نكرده اند و ...". بله شاید اصلاح طلبها به اندازه ی كافی آدمهای خوب و از خود گذشته ی نیستند كه در هر شرایطی در برابر هر گونه نقض حقوق بشر اعتراض كنند و همه اش به فكر خودشان هستند، اما در میان همین اپوزیسیون چند نفرشان ایثار محض هستند و هیچ به فکر خودشان نیستند؟ چند نفر از خود ما این قدر تقوا داریم كه در هر شرایطی در برابر هر ظلمی اعتراض كنیم؟
چند نفر از ما واقعن برای رضای خدا موش می گیریم؟ یادم هست وقتی دوستانم روزبهان امیری و نسیم سلطان بیگی در زندان بودند، لوگوی حمایتی شان را در وبلاگم گذاشته بود، اما همیشه این سوال را از خودم می پرسیدم كه واقعن به چه انگیزه یی این كار را كرده ام؟ اگر غرض فقط اطلاع رسانی است،‌كه اطلاع رسانی آن قبلن انجام شده و خوانندگان وبلاگ من اكثرن خبر دارند.

به طور حتم دچار این توهم نیز نیستم كه با گذاشتن این لوگو، فوری این دوستان آزاد می شوند. پس علت چیست جز این كه بگویم "آره داداش ما هم رفقامون زندانی ان!" یا این كه بعدن منتی سر دوستان بگذارم كه "ببینید من توی وبلاگم از شما حمایت كردم". من از بسیاری از گروههایی كه در ایران در زمینه هایی مثل حقوق بشر كار می كنند متعجبم. چون حقوق "بشر" همان طور كه از اسمش پیداست مساله یی فراملی است و همان طور كه جنسیت و نژاد و طبقه و ... نمی شناسد،‌مرز هم نمی شناسد. آیا ایران تنها ناقض حقوق بشر در دنیاست؟
چندبار دوستان به نقض حقوق بشر توسط دولتهای آمریكا یا اسرائیل اعتراض كرده اند؟ چند نفر از این دوستان، حتی در همین مرزهای خودمان، نه فقط به دولت، بلكه به دیگر ناقضان حقوق بشر اعتراض كرده اند؟ خیلی كم. بعنوان مثال، آیا این همه نقض سیستماتیك حقوق كودكان، فقط توسط دولت انجام می شود؟

۸. پس مسأله این نیست كه اصلاح طلبان آدمهای خوبی هستند یا نه. مسأله این است كه حضور یا عدم حضور آنها در قدرت به حال من چه فرقی می كند. عده یی از دوستان می گفتند هیچ فرقی نمی كند. من دیگر حوصله ی استدلال كردن در این زمینه را ندارم و چیزی كه عیان است چه حاجت به بیان است. زمان خاتمی با زمان احمدی نژاد هیچ فرقی نمی كرد؟
فرق نجفقلی حبیبی با حداد عادل در مجلس،‌برای من همان فرق نجفقلی حبیبی با حجت الاسلام شریعتی در دانشگاه علامه است. همان طور كه برای تمام دانشجویان علامه، دوران حبیبی با الآن از زمین تا آسمان فرق می كرد، برای ملت ایران هم حضور حبیبی با حضور حداد عادل فرق می كند،‌ حالا نه از زمین تا آسمان، تو بگو یك درصد. آیا دوستان راه حلی صددرصدی داشتند كه از این یك در صد چشم پوشیدند؟

۹. راه دموکراسی، راهی طولانی و صعب و دشوار است، آدمهای خیالاتی و عجول و نق نقو، از این راه عبور نمی كنند و به فرجامش نمی رسند.
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 1:41  توسط کامبیز مهراشا  | 

مشکلات انتخابات در تهران

 

از دیشب در چند جلسه که بحثهای انتخاباتی در آن داغ بود شرکت کردم. موفقیت اصلی اصلاح طلبان برای تصاحب نزدیک به 60 درصد کرسی های 102 گانه در ایران، واقعاً بازی آنان را که این بار می خواستند مجلس کاملا یکدستی در کشور داشته باشند، به هم زد. این مجلس با حضور اقلیت قدرتمند و نیروهای مستقل که در موضوعات مهم حتماً با جریان اقلیت اصلاح طلب هم صدا خواند بود، می تواند در برابر تصمیم های غیرمنطقی دولت مقاومت جدی تری نسبت به مجلس هفتم داشته باشد. انتخابات تهران اما مساله ای کاملاً متفاوت است. افرادی مثل آقای مجید انصاری در جلسه روحانیون مبارز دیشب نقل می کرد که از صندوقهای مختلف سراغ گرفته و به طور جدی اعتقاد داشت که نفر اول تا پنجم تهران است. از سوی دیگر چون در تهران حدود 30 درصد در انتخابات شرکت کرده اند، احتمال اینکه محافظه کاران رای سنتی خود را داشته باشند و این ترکیب اعلام شده فعلی، نتیجه عدم شرکت تهرانی ها باشد هم، هست. به خصوص اینکه بر خلاف قانون همه نمایندگان ناظر صندوقها را که باید موقع شمارش آرا حاضر باشند، از وزارت کشور بیرون کرده اند و بعد از آن لیست های فعلی اعلام شده است. اصلاح طلبان برای رفع ابهام، تقاضای پرینت کامپیوتری آرای ریخته شده در صندوقها را کرده اند. اگر واقعاً آمار درست است باید آن پرینت ها را بدهند. محرمانه که نیست. آمار رای مردم است و حق یک گروه بزرگ انتخاباتی است که از نتایج آرا اطمینان یابد. اگر هم انتخابات ناسالم بوده است که واقعاً ماها و همه کسانی که نمی توانیم از آرای مردم صیانت کنیم چرا باید مردم را به صحنه بیاوریم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 1:39  توسط کامبیز مهراشا  | 


نمایش جزئیات خبر / زمان مخابره خبر :26/12/1386      19:29:0      تعداد بازديد كنندگان خبر:8904



بغض ديروز يك نماينده و اشتباه امروز او! - مسيح علي‌نژاد


در حلقه خبرنگاران پارلماني هيچ نشاني از تحكم هميشگي صدايش نيست. مفاهيم محكمند، واژه‌ها محكمند و كلا‌م نيز اما مگر بغضي كه راه گلوي مرد را بسته است اجازه مي‌دهد كه صدا نيز به همان اقتدار كلا‌م در گوش خبرنگاران افتد و ما بر صفحه كاغذهاي خبر ثبتش كنيم. ‌ نماينده‌اي كه صدايش مي‌لرزيد، از قضا از جرگه اصلا‌ح‌طلبان مجلس ششم بود كه اين‌بار به وزارت امورخارجه دولت اصلا‌حات اعتراض داشت.
 

به ندرت پيش مي‌آمد يك نماينده اصلا‌ح‌طلب، راه نقد به دولت اصلا‌حات را ورود به حلقه خبرنگاران بداند و اين به ندرت رخ دادن بود كه ما را به قدرت‌مان مغرور ساخت تا آستين بالا‌ بزنيم براي پوشش نقدي كه فرداي همان روز رسانه‌هاي اصولگرا و از جمله صدا و سيما، <شجاعانه> توصيفش كردند. ‌ نماينده شجاع آن روزها اگرچه به رسانه‌هاي اصولگرا تيتر و خبر داغ تقديم مي‌كرد اما خيالش پريشان نبود چرا كه مي‌دانست آنچه مي‌گويد از دل ريش و پريشانش بر آمده و حال چه فرقي مي‌كرد كه كسي يا كساني از سخن دردمند او خرسند شوند و ‌ماهي مقصود خويش صيد كنند.

نورالدين پيرموذن آن روزها برادر شهيدي بود كه دعوت زود هنگام وزارت امور خارجه دولت اصلا‌حات از ناجي صبري وزير تبليغات دولت صدام به ايران را تاب نياورد و خود را به راهروهاي ساختمان قديمي مجلس رساند تا ساكنان خانه خبر را پناهي يابد و به تصميمي كه به زعم او دل خانواده‌هاي داغدار از جنگ تحميلي دولت بعثي صدام را داغدارتر ساخته بود، اعتراض كند. نماينده‌اي كه آن روزها همصدايي با مادر شهيد خود و ساير خانواده‌هاي شهدا را به همصدايي با دولت متبوعش ترجيح داد و مشق مرام نمايندگي را بر مشي و مكتب مرسومات حزبي ارجح دانست. در برابر خبرنگاران چپ و راست بغض شكست و انگشت سوال به سمت دولت خاتمي نشانه رفت و علا‌وه بر احضار كمال خرازي در صحن علني مجلس كه مشروح مذاكرات آن در دي‌ماه سال 1381 از راديو سراسري نيز پخش مي‌شد، تهيه طرح اوليه استيضاح او را نيز به همين منظور در پرونده كاري خود ثبت كرد. ‌ اين روزها همان نماينده بار ديگر خبرساز شده است با اين تفاوت كه اين‌بار مصاحبه‌اي با تلويزيون صداي آمريكا انجام داده است كه ابتدا اعتراض رسانه‌هاي اصولگرا را برانگيخت و سپس چهره‌هاي شاخص اصولگرا از جمله حدادعادل و محمدرضا باهنر و نيز انتقادهاي سخنگوي فراكسيون اقليت مجلس از نحوه برگزاري انتخابات ايران در تلويزيون صداي آمريكا را تخطئه كردند و در نهايت وزير اطلا‌عات نيز چنين اعلا‌م كرد: <بر اساس قانون اينگونه افراد با اين جايگاه براي مصاحبه با شبكه‌هاي بيگانه منع شده‌اند. وزارت اطلا‌عات اين مساله را پيگيري مي‌كند و قطعا از اينگونه اقدامات نمي‌گذرد.>اينجا صحبت از درستي يا نادرستي اقدام سخنگوي فراكسيون اقليت مجلس هفتم در مصاحبه با تلويزيون صداي آمريكا نيست و براي كنكاش در ماجرايي كه اينچنين جنجال‌برانگيز شده است اگر اصل را بر <خطا> هم بگذاريم اما آيا ميزان انتقادها و اعتراض‌هايي كه اين روزها به <اشتباه استراتژيك> اين نماينده اصلا‌ح‌طلب مي‌شود قابل مقايسه هست با موارد مشابهي كه نمايندگان اصولگرا نيز مرتكب آن شده‌اند؟ آيا منع شدن نمايندگان و مسوولا‌ن در اين جايگاه براي مصاحبه با رسانه‌هاي بيگانه منحصر به افراد يا زمان خاصي است كه تنها پس از اين مصاحبه حجمي چنين سنگين براي اعتراض به كسي گشوده مي‌شود كه خود نيز اعلا‌م كرده است كه به ايران باز مي‌گردد؟ ‌ صرف نظر از آنكه كتاب حجيمي به نام <بي‌بي‌سي و انقلا‌ب اسلا‌مي> كه حاوي مجموعه مصاحبه‌هاي سران كشور با اين رسانه است در داخل ايران به چاپ رسيده، آيا نبايد روشن شود كه اين منع قانوني دقيقا شامل حال چه كساني مي‌شود و از چه زماني اين قانون به مسوولا‌ن اجرايي ابلا‌غ شده است؟ درست در همين مجلس هفتم و در فروردين‌ماه سال 1384 بود كه محسن كوهكن در كسوت سخنگوي هيات رئيسه همين مجلس، گفت‌وگوي بلندي با بي‌بي‌سي انجام داد كه از قضا كيهان در همان زمان تنها روزنامه‌اي بود كه در حاشيه‌اي كوتاه اعتراضي بر آن نوشت و پس از آن <گذشت> و <چشم‌پوشي> بر مصاحبه يك نماينده با رسانه بيگانه، مشي تمام رسانه‌ها و حتي مسوولا‌ن و تصميم‌گيران ديگر شد. باز هم صرف‌نظر از تمامي مصاحبه‌ها و موارد مشابه، مرور كوتاهي بايد بر اين دو رويداد داشت كه در اولي سخنگوي هيات‌رئيسه يك مجلس با بي‌بي‌سي مصاحبه‌اي انجام مي‌دهد و در دومي سخنگوي فراكسيون اقليت همان مجلس مصاحبه‌اي با تلويزيون آمريكا انجام داده است. موضوع مورد اعتراض نيز به تعبير مسوولا‌ن تصميم‌گير اين است كه مسوولا‌ن با <چنين جايگاهي> از مصاحبه با رسانه‌هاي بيگانه منع شده‌اند. حال پرسش اينجاست كه آيا بي‌بي‌سي <بيگانه> نيست يا سخنگوي هيات رئيسه از جايگاه نازل‌تري نسبت به سخنگوي فراكسيون اقليت مجلس هفتم برخوردار است؟ يا در يك نگاه خوشبينانه گذشت در رويداد نخست پيشه رفتار مسوولا‌ن تصميم‌ساز شده است و در رويداد دوم اين نگاه مومنانه فراموش شده است؟به هر تقدير در سيل اين همه هجمه و هجوم به حرف‌هايي كه همان نماينده مورد احترام رسانه‌هاي اصولگرا، اين روزها تلويزيوني براي بيانش در داخل نيافت و به تلويزيون صداي آمريكا گفته است، نمي توان به دفاع برآمد اما شرط انصاف هم نيست كه همه رفيقان ديروز اين نماينده در تب وتاب انتخابات افتاده‌اند و هيچ به رقيبان امروز خويش يادآور نمي‌شوند كه اگر خطا هم باشد، راهش در بوق و كرنا كردن نبود كه همان صبوري مشابه در برابر رفيق پيشه كردن و شرط عدالت و انصاف نگاه داشتن، هنري ستوده است تا حداقل از سوي بزرگان يك كشور اسلا‌مي صبوري و بزرگي پاسخي مي‌شد به اين واقعه و اعتراض به آن نيز در همان سطوح رسانه‌اي باقي مي‌ماند نه آنكه فضايي چنين سخت برآسمان اين واقعه حاكم شود كه خردترين عضو رسانه‌ها هم جرات آنكه بر دلسوزي اين نماينده براي مردم كشورش مهر تاييد بزنند نيابند و در برابر واژه خيانت كه اين روزها كنار نام برادر شهيدي- كه در تمام اين سال‌ها خود اين مسوولا‌ن به ما جز احترام به اين خانواده‌ها نياموخته‌اند- قرار گرفته است، بلرزند و با هراس به دفاعي چنين نيمه‌بسنده شود كه:در حلقه خبرنگاران پارلماني هيچ نشاني از تحكم صدايش نبود، مفاهيم محكم، واژه‌ها محكم، كلا‌م نيز، اما مگر بغضي كه راه گلوي پيرموذن را بسته بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 1:37  توسط کامبیز مهراشا  |